تبليغاتX
داد و بی داد

چند می گیری دروغ بگی؟

شنبه 30 آبان1388

اول: " .... در هفتادمین سال زندگی در مقابل شما به زانو درآمده‌ام و در حالی که کتاب مقدس را پیش چشم دارم و با دستهای خود لمس می‌کنم توبه می‌کنم و ادعای خالی از حقیقت حرکت زمین را انکار می‌کنم و آنرا منفور و مطرود می‌نمایم...." قبل از اینکه فکرتان جاهایی برود که نباید برود اعلام کنم که این پست کوتاه اصلا هم سیاسی نیست. بلکه فرهنگی، اجتماعی، تاریخی و هنری است.



خبر:
مدیر موزه تاریخ علم فلورانس اعلام کرد دو انگشت و یک دندان گالیله که در ماه مارس سال ۱۷۳۷م در زمان انتقال بقایای جسد وی به فلورانس مفقود شده بود، به تازگی کشف شده اند.انگشتها و دندان گالیله در بهار سال دو هزارو ده یعنی پس از پایان بازسازی موزه تاریخ علم که قرار است به موزه گالیله تغییر نام دهد در معرض دید عموم قرار خواهند گرفت. گفتنی است یکی دیگر از انگشتان و مهره پنجم ستون فقرات گالیله در دانشگاه شهر پادویی در شمال ایتالیا نگهداری می شوند.

دوم: شاید گالیله، آن زمانی که در دادگاه مجبور شد جلوی قاضی زانو بزند و به دروغش درباره حرکت زمین اعتراف کند، به خوابش هم نمی دید نوادگان آنهایی که یک روز آنطور چلاندنش، حالا برای پیدا کردن انگشتان و مهره ستون فقرات او اینقدر ذوق مرگ شوند. البته این مورد تنها مختص گالیله نیست. متاسفانه ما مسلمان ها هم در طول تاریخ کم از این دانشمندان و شخصیت های برجسته نداشته ایم که در زمان خود متهم به کفر و دروغ گویی شدند و چشم، زبان و حتی گاهی سر خود را باختند اما بعدها به ارزششان پی برده شد و تازه بفکر افتادیم برای قبورشان گنبد و بارگاه بسازیم و درباره زندگی شان فیلم بسازیم.  

 

کالای بین المللی خبر

سه شنبه 26 آبان1388

اول: دنیای امروز خیلی با دنیای دیروز و حتی دنیای پریروز فرق دارد. اگر بخواهیم دقیقتر بررسی کنیم باید بگویم حتی با دنیای روز قبل از پریروز هم بسیار متفاوت است. منظور من این نیست که مثلا ۲۰۰ سال پیش مردم دنیا سوار گاری و درشکه می شدند اما الان گاری هایشان مدرن شده. یا مثلا ۲۰۰ سال پیش مردم دنیا از نوک انگشت شصت پا تا عمق زیر چانه شان پوشیده بود، اما بعضی مردم امروز دنیا کم مانده همان ۴ تا برگی هم که به اسم لباس تنشان کرده اند را از تن بکنند! همینطور منظور من این نیست که مردم ۲۰۰ سال پیش روحشان هم خبر دار نمی شد که روستا یا شهر کنار دستشان کلا زیر سیل مفقود شد، اما امروز مردم ریودژانیرو حتی تعداد سطل آشغالهای خیابانهای توکیو را هم می توانند در گوگل ارتز بشمارند. منظور من دقیقا یک چیز ساده است. و آن مسئله تقسیم کار بین المللی است. در دنیای ۲۰۰ سال پیش هر کس وظیفه خودش را انجام می داد و هر چه لازم داشت را خودش تولید می کرد. اما امروز دیگر این کار بی معنی است. یعنی مثلا وقتی شما یک یخچال یا لپ تاپ می خرید هر قطعه اش ساخت یک کشور است. این کشورها طیف وسیعی ار کشورهای دنیا را در بر می گیرد که البته حتما یک پای آن چین است.

دوم: این دو عنوان خبری را درنظر بگیرید:

-ابراز نگرانی مجدد البرادعی از برنامه هسته ای ایران
-ابراز اطمینان مجدد البرادعی از برنامه هسته ای ایران

پر واضح است که ما یک البرادعی بیشتر نداریم که راجع به هسته و این چیزها صحبت کند. یعنی مثلا ما حمید یا محمود یا حتی بیژن البرادعی منظورمان نیست. منظور دقیقا همان آقای محمد البرادعی است. در اینجا این عرب دوست داشتنی، طبق معمول یک گزارشی را از خودش در کرده که هر دوی این عنوان ها را می توان از آن بیرون کشید. در واقع نکته همین جاست. آن مثال یخچال و لپ تاپ را یادتان است؟ حالا خبر را هم به عنوان یک کالا به آن مثال اضافه کنید. اگر در دنیای ۲۰۰ سال پیش می زیستیم، آن طرفی که این گزارش کلا به ضررش بود آن را منتشر نمی کرد و طرف دیگر با آب و تاب آن را تعریف می کرد. اما در جهان فعلی، که دنیای تقسیم کار بین المللی است و خبر هم یک کالاست، هر رسانه ای یک بخش از کار را منتشر می کند تا یک وقت زیادی فشار نیاید!

سوم: گاهی بعضی دوستان کم لطفی می کنند و می گویند رسانه های "خودی" دروغ می گویند. گاهی هم بعضی دیگر از دوستان بی انصافی می کنند و می گویند رسانه های "بی خودی" دروغ می گویند. بنده به هر دو گروه عرض می کنم که نه اینها دروغ می گویند و نه آنها! مسئله پایبندی به جریان آزاد اطلاعات و اخبار را کلا بی خیال شوید. چون به نظر من بیشتر به یک شوخی بی مزه شبیه است. درست همان طور که وقتی از حقوق بشر صحبت می شود باید پرسید: حقوق "کدام" بشر؟ در اینجا هم باید پرسید جریان آزاد "کدام" اطلاعات و اخبار؟ مسئله اینجا همان مسئله تقسیم کار بین المللی است. ما در حد بضاعت، امکانات و ملاحظات خودمان، از بخشی از حقیقت، بخشی از خبر تولید می کنیم، آنها هم با توجه ملاحظات خود از بخش دیگر حقیقت، بخش دیگری از خبر را تولید می کنند! حالا این به نظر شما دروغ گویی است یا تقسیم کار؟؟!        

 

توانایی ما، دانایی آنها

دوشنبه 18 آبان1388

اول:این شعرالمثل (شعری که به مثل تبدیل شده!!) را هزار بار شنیده اید که: "توانا بود هر که دانا بود". در واقع شاید بگویید این شعرالمثل غلط است یا مثلا بخواهید بگویید مطلبی که می خواهم بگویم، هیچ ربطی به این چیزی که گفتم ندارد. هر چه دوست دارید بگویید. مهم نیست! چون به نظر من که ربط دارد. به هر حال به نفعتان است تصاویر مربوط به ماجرای اشغال سفارت آمریکا در سال ۵۸ که از تلویزیون پخش شد را با دقت دیده باشید. در واقع اگر ندیده باشید، این مطلب جز اطلاعات عمومی حاوی نکته انحرافی دیگری نیست (بیخودی ذهن فانتزی تان جاهای نامربوط پرنکشد!) میان این تصاویر، فیلم کوتاهی (درحدود ۱۶ دقیقه) پخش شد که مربوط بود به ملاقات آقای خامنه ای با یکی از گروگانهای سفارت آمریکا. در این ملاقات، ایشان وضعیت و شرایط زندگی گروگانها را از خود آنها جویا شده است. 

جان لیمبرت - 1358 تهران

دوم:در دانشگاه هاروارد درس خوانده و دارای مدرک دکتری در رشته مطالعات تاریخ و خاورمیانه است.  کاردار سفارت آمریکا در سودان و نیز سفیر این کشور در موریتانی بوده است. قبل از ورود به حیطه دیپلماسی، بین سالهای 1964 تا 1966 بعنوان یک داوطلب نیروهای صلح و نیز بین سالهای  1969 تا 1972 بعنوان یک استاد دانشگاه شیراز در ایران تدریس کرده است. دارای همسری ایرانی است و به زبان فارسی تسلط کامل دارد (شاید به علت سر و کله زدن زیاد با وی به این تسلط رسیده!)
"جان لیمبرت" در زمان اشغال سفارت آمریکا در ایران در این سفارت به عنوان یک دیپلمات مشغول بکار بوده است. پس از اشغال سفارت 9 ماه در انفرادی نگاه داشته شد و به همین خاطر مدال بزرگترین افتخار دیپلماتیک به وی اعطا شد.
سوم: جان روبروی آقای خامنه ای نشسته و به سوالات ایشان جواب می دهد. آقای خامنه ای از وضع بهداشت و امکانات می پرسند. جان، با مویی خرمایی که تا روی گوشهایش آمده،با سبیلی به همان رنگ و عینک کائوچویی مشکی ضمخت، خیلی خوب به فارسی (اما با لهجه آمریکایی) به ایشان جواب می دهد:" .. بهداشت خوبه ...حموم می ریم ... کتاب هم میارن می خونیم ... والا بچه ها اینجا مشکلی که ندارن، فقط یک مشکلی دارن اونم اینکه اینجا هستن و می خوان زودتر برن. اما هی به ما میگن نه! بیشتر بمونید، بازم بمونید. من فکر کنم بچه ها تعارفی هستن، خیلی تعارفی می کنن به ما که بمونید، هرچی ما میگیم بسه، اونا می گن بازم بمونید ..... " 

چهارم: بجز آن ۹ ماه انفرادی، که تازه آن هم معلوم نیست واقعا انفرادی بوده باشد، "جان" قاعدتا نباید خاطره بدی از ایران داشته باشد! چون در فیلم که نیشش تا بنا گوش باز است و کلا از وضع فعلی من هم سرحال و قبراق تر نشان می دهد. تازه انفرادی ارزشش را داشت. عمرا اگر هزار سال هم عین آن حیوان زحمت کش عرق می ریخت، نمی توانست اینقدر یک هو پیشرفت کند! حالا  بعد از ۳۰ سال کارکشتگی، جان لیمبرت با سبیل و مویی سفید و پوستی چروک خورده، دوباره سرو کارش با ایران افتاده است. این بار به عنوان مسئول ویژه ایران در اداره کل خاورمیانه‌ای وزارت امور خارجه آمریکا تعیین شده و پست سازمانی وی پس از احراز این مقام معادل معاون وزیر امور خارجه خواهد بود. لیمبرت در مورد پرونده اتمی ایران معتقد است که این پرونده هیچ‌گاه به نتیجه مشخصی نخواهد رسید، زیرا مواضع ایران و جهان غرب، به مواضع شخصی تبدیل شده است.

نتیجه گیری غیراخلاقی: ممکن است همه ضرب المثل ها یا شعرالمثل ها درست نباشند یا بی ربط باشند اما فکرش را بکنید بعد از اینکه رویم به دیوار، گلاب بروی همه تان، زبانم لال، چشمم کور (و کلی فحش دیگر که نثار خودم می کنم تا همچین روزی را نبینم!) اگر یک روزی روزگاری دوباره این لیمبرت و عیال مربوطه به یک بهانه ای، مثلا برای پس دادن بازدید خانواده زنش به ایران بیایند، همان لدالورود چند تا ضرب المثل با ربط و بی ربط ایرانی یادش می آید؟!


 پ.ن دوستانی که مایلند فیلم ۱۶ دقیقه ای این ملاقات را ببینند، می توانند از سایت Khamenei.ir آن را دانلود کنند.

 

حکایت همچنان باقی است

پنجشنبه 14 آبان1388

صفر: با عرض شرمندگی خیلی خبرها رو زیر و رو کردم، اما چیز دندون گیری برای پرداختن یافت نشد. البته یافت شد. اما چون این روزا به توصیه یکی از دوستان سینه سوخته بدجوری توی فاز و موود موضوع اسمش رو نبر (همون پایان نامه منحوس) رفتم و باز به قول همون منبع قبلی حسابی روی موضوع زوم کردم، فکرم متمرکز نشد. از طرف دیگه از شانس خیلی گلابی ما همیشه وقتی ما می خوایم کاری کنیم و کلا یک باری رو از روی دوش مملکت برداریم، به هزار و یک مشکل بر می خوریم! مثلا این کتابخونه مورد نظر سالی به 12 ماه کتاباش روی میزا پخش و پلا هستن و کسی نیست بیاد قفسه ها رو مرتب کنه! پریروز رفتیم دیدیم روی قفسه ها زدن "مراجعین محترم! بعلت رف خوانی کتابخانه از تحویل کتابهای ردیف A تا Dمعذور است!" از شانس ژیگول ما، 3 تا کتابی که با بدبختی دنبالش بودم و بالاخره پیداشون کرده بودم درست توی همین ردیف ها بودن! هرچی هم به کتابداران محترم و محترمه اصرار که الان یه ملت منتظر نتیجه کار علمیه چندین و چند ماهه من هستند و که سرنوشت اون هم به همین 3 تا دونه کتاب بنده، زیر بار نرفتند! 

لذا با این احوالات زاغارت دیدم اگه بخوام زوری مطلب بنویسم نمی شه! یعنی اصولا من یا یه کاری رو نمی کنم (که اکثرا هیمنطوریه!) یا وقتی هم قصد انجامش پیش میاد سعی می کنم به نحو احسن انجام بدم (تشویق لطفا!) که دقیقا همین تفکر باعث شده پدرم سر اون "اسمش رو نبر" (پ . نون) هم در بیاد و حسابی با مته به جون خشخاشهای هر فصل بیفتم! لذا فقط به قصد اینکه اعلام کنم هنوز هم زنده ام و نفس می کشم و یادم نرفته که وبلاگی هست، این چند خط رو نوشتم! 

 

سفره جشن و سرور

یکشنبه 10 آبان1388

خوش استقبال بودن ما ایرانی ها و بد بدرقه بودنمان تقریبا برای همه مسجل شده است. اما نمی دانم سر قضیه جشن ها و اعیاد و میلاد ائمه و شهادت ها چرا قضیه بر عکس می شود. یعنی هنگام عزا و ماتم (چه مذهبی و چه ملی) تمام کشور به معنای واقعی کلمه غرق در ماتم و اندوه می شود (که البته این قسمت مطلب را انصافا تا حد زیادی، حق مطلب را ادا می کنیم) اما موقع جشن و سرور که می رسد هیچ خبر خاصی نمی شود. جز اینکه تلویزیون مرتب گل و بلبل پخش کند و 4 تا بازیگر و به اصطلاح هنرمند(!) را دعوت کنند و با سوالهای مزخرف و تکراری وقت مردم را تلف کنند و هر کدامشان به نوبه خودشان "این عید عزیز را به همه هموطنان تبریک گویند"، هنر دیگری خرج نمی شود! جان کلام اینکه این همه از ابتدای سال گفتند امسال 8شت 8شت 8شتاد و 8شت از آن روزهای توپ و محشری می شود که بیا و ببین! واقعا آمدیم و دیدیم! باز همان برنامه های مزخرف و تکراری. همان فیلم های هول هولی ساخته شده و همان مجری های میکروفن بدست و حراف و مجیزگوی هنرمندان!... مشکل اینجاست که اساسا ما چه در سطح کلان، چه خرد توان برنامه ریزی برای شاد کردن مردم را نداریم. و الا چرا باید روز مهمی مثل میلاد امام رضا علیه السلام اینقدر بی روح و کسل کننده بگذرد؟!

اعیاد قربان و غدیر هم در پیش است. در کشورهای عربی، بعد از عید فطر، عید قربان مهمترین عیدشان است. چنان بهجت و سرور در شهرهای و خیابانهای این کشورها به پا می شود که انگار دوباره متولد شده اند! اما ما که ادعای شیعه بودنمان گوش فلک را کر کرده، عید غدیر هم می گذرد و جز خواندن چند بیت شعر برای امیرالمومنین  و نمایش عیدی دادن سادات شهر ری به مردم، چیز دیگری نمی بینیم و این است رسم هر ساله جشن ها و سرورهای ما.

 

 

باران و ترافیک!

سه شنبه 5 آبان1388

اول: من نمی دانم اگر تهران یک جای دیگری - شما فکر کنید مثلا لندن - بود، چه اتفاقی می افتاد؟ اشتباه نکنید! اصلا منظورم به سیاست و اقتصاد و وضع معیشت و مدرنیته و این حرفها نیست. منظورم دقیقا یک چیز ساده است! باران! فکر کنید اگر تهران هم قرار بود دست کم نصف میزان بارش لندن و حومه را داشته باشد، آن موقع با این رانندگی خوشگلمان چه خاکی به سر خیابانهایمان می ریختیم؟!

دوم: امروز خیر سرمان، بعد از بوقی رفتیم کتابخانه مورد نظر کمی کار علمی انجام دهیم و کمی از خجالت پایان نامه در بیاییم! هنگام مشرف شدن ما به داخل این مکان شریف، هوا بس آفتابی بود، اما نمی دانم آسمان تاب تحمل حضور بنده را در کتابخانه نیاورد یا دلش به حال کتابخانه گرفت که تا آمدم بیرون دیدم انگار شلنگ آب گرفته اند! خلاصه ما فرتی پریدیم درون اتل و خوشحال و خندان از این اقبال بلند که به یمن رفاه بدون درد مجبور نیستیم پیاده بمانیم و خیس شویم، راه افتادیم به سمت محل کار! هنوز ۲۰۰ متر نرفته، خوردیم به یک ترافیک دشمن شاد کن! هموطنان عزیز و صبور و از خود گذشته (و کلی صفتهای خوب دیگر) چنان گره کوری وسط سه راه ایجاد کرده بودند که من یک لحظه دلم برای آن مریض بدبختی که توی آمبولانس قرار است در این ترافیک به بیمارستان برسد، سوخت. بیچاره دو انتخاب بیشتر ندارد: یا بمیرد یا همان جا احیاء شود برود سر خانه و زندگی اش! حالا راننده هر چقدر دلش خواست پشت بلند گو خودش را خفه کند و آژیر بکشد که " پیکان زرد قناری از راست حرکت کن!" 

سوم:اگر فکر می کنید می خواهم قضیه آن شخصی را بگویم که از در دروازه به آن بزرگی رد نمی شد اما زوری می خواست از ته سوزن رد شود باید بگویم درست فکر کردید. دقیقا می خواستم همین قضیه را بگویم که گفتم. کلا ما تعارفاتمان خیلی مسخره به نظر می رسد. سر ورود و خروج ها ببینید! یک ساعت طرفین به هم "بالیمین و بالکبیر" می کنند که چه کسی زودتر از در رد شود. تازه آخرش هم معمولا با هم زوری رد می شوند. اما سر چهار راه ها و تقاطع ها که می رسد به سن و احترام و یمین و یسارش که هیچ، به حق تقدم هم هیچ، از سوت افسر عصبانی که کم مانده با چک و لگد جلوی بند آمدن راه را بگیرد هم خجالت نمی کشند! این می شود که یکهو می بینی چنان گره کوری درست شده یک ساعت همه به هم بر و بر نگاه می کنند و زیر لب بی فرهنگی و بی شعوری همدیگر را با صدای بلند زمزمه می کنند.

چهارم: البته آب باران خاصیت دیگر هم دارد. اصولا بعضی راننده ها که فیلم زیاد می بییند فکر می کنند  بعد از یک ترمز شدید روی آسفالت خیسیده، نهایتا درست سپر به سپر ماشین جلویی می توانند زمام امور را به دست بگیرند و به اوضاع مسلط شوند. بعضی دیگر هم اصلا سر خوردن ماشین ها در باران را جزء جلوه های ویژه فیلم ها می دانند و به همین خاطر با نهایت لذت گاز می دهند تا بالاخره یک صدایی هر دو گروه مزبور را به خود می آورد که انگار زیادی فیلم دیدن و تکیه روی توهم "ضربه ناپذیری" و "دست فرمان یک" جالب نیست.

پنجم: در هنگام رانندگی به این کلام حضرت امیر علیه السلام بیشتر توجه کنیم که: آنچه برای خود می پسندی، برای دیگران هم بپسند و آنچه نا خوش می داری برای دیگران هم نپسند.

توضیح عکس: شرمنده! خودم هم می دونم این عکس یک جایی حدود اروپای شرقیه ... چه کنم که عکس وطنی خوب گیر نیومد! البته اگه عکس اوریجینال و خوب می خواهید یک سر بروید سر نزدیکترین تقاطع محل به طور زنده ببینید! 

 

اول: اگه به شخصیت خودتان به عنوان یک ایرانی رجوع کنید این چیزی که من می گویم را بهتر درک می کنید. فرض کنید یک عده قلدر بیایند به شما بگویند تا فلان روز باید فلان کار را بکنی. چه حالی می شوید؟ حتی اگر زورتان هم کمتر باشد باز مخصوصا برای اینکه کفر طرف را دربیاورید ۴ روز دیرتر جوابش را می دهید تا حرف، حرف او نشده باشد! البته این که نتیجه عمل همانی می شود که آنها می خواهند یا نمی شود، بحث دیگری است. حالا حکایت این خارجکی هاست. این مادرمرده ها بعد از بوقی هنوز نفهمیده اند که ایرانی ها از بعضی چیزها و حرفها اصلا خوششان نمی آید. و کلا نفهمیده اند که این مردم از زبان زور و تهدید و "اگه ال نکنی، بل می کنم" بدشان می آید زیاد! مخصوصا اگر احساس کنند که با این کار تحقیر می شوند که دیگر بدتر! با این همه نافهمی باز دوباره سر این قضیه تامین سوخت رآکتور تحقیقاتی تهران، پریروز گفته بودند که تا دیروز یعنی جمعه بیشتر مهلت ندارید که به پیشنهاد ما پاسخ مثبت بدهید! ما هم طبق عادت و بنا به آن مقدمه ای که اول گفتم، از لجشان هم که شده گفتیم:" زرشک! عمرا! بمانید تو خماریش! ما تا آخر هفته بعد جوابتان را می دهیم!" ...

دوم: البته من همانطور که از سیاست و سیاست بازی و دیپلماسی سر در نمیاورم، از هسته و اورانیوم و سوخت و این چیزها هم سر در نمیاورم. اما این طرح پیشنهادی البرادعی کلی بو می دهد! مثلا اینکه با این طرح ما باید هزار و خورده ای کیلو از اورانیومی را که این سالها با هزار بدبختی به غنای سه و خورده ای رسانیده ایم را دو دستی تقدیم روسیه کنیم. بعد روسیه یک کارهایی با این مقدار اورانیوم بکند تا غنایش به نوزده و خورده ای برسد بعدش او هم بدهد فرانسه تا این اورانیوم بیشتر غنی شده را تبدیل به میله های سوخت کند و به ایران بفرستد. اینکه این وسط روسیه و فرانسه قطعا برای رضای خدا و خلق خدا این عمل بشر دوستانه را انجام نمی دهند و مطمئنا کلی هم قرار است اینجا ما را تیغ بزنند، تقریبا برای همه روشن است. مخصوصا روسیه با آن سوابق درخشانش در اجرای تعهدات مربوط به بوشهر! منتهی من نمی فهمم مگر ما خودمان اینجوری (چلاق) هستیم که نتوانیم اورانیوم ۳.۵ را به ۱۹.۷۵ برسانیم؟! ... خوب اون سانترفیوژ که دارد می چرخد! چند هزار دور بیشتر می چرخانیمش تا غنای اورانیوم هم به حد دلخواهمان برسد..

سوم: شما را نمی دانم، اما من فکر کنم این مارموزها با این حیله می خواهند کل ذخایر اورانیوم ما را از دست ما خارج کنند تا وقت بخرند. به قولی "حالا ما بدو، آهو بدو"! یعنی بعد از این، یکی دو سالی ما را برای پس گرفتن ۴ کیلو از همین اورانیوم خودمان دائم می برند و می آورند. تازه آخرش هم ما را مجبور می کنند که دوباره دست بکار شویم تا همان قضیه تکراری نقض تعهدات و این مزخرفات را پیش بکشند. البته مطمئنا وقتی این موارد به ذهن ناقص و بی اطلاعی مثل من می رسد حتما به ذهن پر و پیمان آقایان مسئول پرونده هسته ای ایران هم می رسد. پس خیالتان تخت باشد و ان شاء الله قرار نیست این بار هم پشت گوشهایمان را مخملی کنند! 


 پ.ن. از دوستانی که از سیاسی نوشتن و نحوه تحلیل طنازانه بنده از مسائل روز (آن هم به شکلی کاملا ناشیانه) خوششان نمی آید صمیمانه عذر می خواهم، اما چه کنم که ترک عادت و علاقه، موجب مرض است!

  

 

به بهانه ولادتش

سه شنبه 28 مهر1388

اول: اگرچه شهری نیست که بتوان اسم آن را شهر گذاشت، اگر چه که آبش شور است، اگر چه آب و هوایش دلچسب نیست اما...

قم با همه این اما و اگرها چیزهای دیگری هم برای خاطره انگیز شدن دارد. حرمی دارد که بوی امام رضا می دهد. هر وقت دل تنگ شدی و خودت را گم کردی، می توانی بروی بالای سر حضرت دو رکعت نماز بخوانی تا دوباره خودت را پیدا کنی. مسجد اعظمی دارد که حتی اگر مجبور باشی وسط سرمای زمستان توی حیاط لابلای صف ها بایستی و استخوانت هم از سرما بلرزد، باز به صفای نمازش می ارزد. همین مسجد مواقع غیر نماز می شود محملی برای درس و بحث. روبروی حرم، اگر توفیق می یافتی (که من کمتر داشتم) مسجدی بود که نماز صبح مرحوم آقای بهجت، و گریه هایش چهار ستون بدنت را به لرزه می انداخت؛ که اگر این نماز بود پس آنچه ما می خواندیم و می خوانیم چیست؟! سه شنبه ها از عصر به بعد، روبروی حرم تاکسی های خطی داد می زدند:" جمکرون ... جمکرون دو نفر .... دایی جمکرون می ری؟" و جمکران، با همه حرف و حدیث های پیرامون روایاتش، به عقیده من جایی نیست که حضرتش این خیل عظیم امیدوار و نالان را نا امید برگرداند. 

قم اما روی دیگری هم داشت و آن جو طلبگی شهر بود. هر جا مدرسه ای و هر مدرسه ای تعداد زیادی طلبه جوان و میانسال و بعضا پیر مشغول به تحصیل. فیضیه و دارالشفاء را از نزدیک لمس کردم و حتی دوستان طلبه ای داشتم که بعضا، و بخصوص ماه مبارک رمضان را تا سحر نزدشان بودیم. سحرهای دارالشفاء و فیضیه، بر خلاف سحرهای شهر ما، چراغ همه حجره ها را از کلی قبل از اذان روشن می بینی. دیدن مباحثات و جدل های طلبه ها حس خاصی به آدم می دهد. میدان هفتاد و دو تن که نقطه پرواز هفتگی ما به تهران بود هم هنوز برایم خاطره انگیز است. همینطور پژوهای خطی اش و چانه زدن سر یک قران دو زار و دعوا با راننده اتوبوس هایی که گاهی کرایه را بیشتر حساب می کردند.

دوم: درست است که مهمان خوب و سربراهی نبودیم برایتان. اما هر چه باشد ۴ سال نان و نمک تان را خوردیم و از خوان کرمتان به اندازه همت و توفیقمان بهره ها بردیم .... زشت بود اگر به بهانه ولادت تان یادی از آن ایام نمی کردم .... تولدتان مبارک خانم جان!

 

 

اگر احتمالا در حال نوشتن پایان نامه هستید، اگر در حال فکر کردن روی موضوع پایان نامه هستید، اگر در حال تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد هستید، اگر تازه وارد مقطع کارشناسی ارشد شده اید، اگر تازه می خواهید امسال برای کارشناسی ارشد شرکت کنید، اگر تصور می کنید ممکن است یکروز سر و كارتان به پایان نامه نوشتن بخورد ........ با ما تماس نگیرید! اما توصیه های زیر را بخوانید:

۱- اگر لیسانستان را خوب خوانده اید و کار و بار پول سازی هم دارید، يا مثلا كسی از اقوام شما مي تواند تا نبيره و نديده تان را هم طوري ساپرت مالي كند كه آب در دلشان تكان نخورد،کلا بی خیال فوق لیسانس شوید! بگذارید ۴ نفر از رقبای احتمالی تان از انصراف شما یک نفس راحتی بکشند!

۲-اگر مشمول بند اول نیستید یک روز یا بیشتر وقت بگذارید ببنید مملکتتان به چه فوق لیسانسی احتیاج مبرم دارد. جوری فکر کنید که انگار همه کشور معطل شما هستند که فوق لیسانستان را بگیرید و یک باری از دوش آن بردارید.

۳- سپس بنشینید به شیوه یک موجود باربر و زحمت کش درس بخوانید. ۴ یا ۵ ماه بکوب بخوانید قبولی شما حتمی است (البته قطعا بستگی به استعداد شما هم دارد)

۴- بعد از اینکه ان شاءالله نتایج آمد، اگر قبول نشده بودید که اصلا خودشان را ناراحت نکنید. سالهای دیگر موقعیت ها و رشته های بهتر در انتظار شما هستند. اگر هم قبول شدید که مبارکتان باشد. تازه اول داستان است.

۵- بعد از اینکه وارد دانشکده شدید، مطمئنا اول كمي روي شانه هايتان احساس سنگيني مي كنيد. نگران نباشيد. اين جوزدگي علمي است كه شما را به اين روز در مي آورد.

۶- خيلي نگران نباشيد. چون اكثر قريب به اتفاق، بعد از اينكه به عدم سواد و توان علمي دانشكده و اساتيد عزيز ايمان پيدا كرديد، همان ترم اول از اين درد مزمن خلاصي ميابيد.

۷- بعد از آن يك مدتي را همينطوري ممكن است كلاس برويد بي آنكه احساس كنيد واقعا چيزي به سواد نداشته تان اضافه شده! اين حالت هم موقتي است. بعدا كم كم اين احساس، تبديل به يقين مي شود و مطمئن مي شويد واقعا چيزي به سوادتان افزوده نشده!

۸- البته لابلاي كلاسها و درسها و بحثها ممكن است ۴ تا آدم باسواد و وزين علمي هم به پستتان بخورد. اما اين از آن موارد بسيار نادر است كه بهتر است رويش اصلا حساب باز نكنيد. اين وسط البته يك چيزي كه ممكن است برايتان جذابيت داشته باشد تحقيق هاي كلاسي است. توصيه مي كنم اين تحقيقات را اصلا شوخي نگيريد. در بند آخر مي گويم به چه علت.

۹- بعد از چند ترم (بسته به نوع رشته،معمولا از ترم دوم به بعد) مي توانيد موضوع پايان نامه خود را مشخص كنيد. خوب دقت كنيد. اينجا هم باز ممكن است همان درد احساس مسئوليت علمي به سراغتان بيايد. كه البته اگر واقع نگر و منطقي  باشيد، در واقع خود را واكسينه كرده ايد. براي اين امر به بند بعدي توجه كنيد.

۱۰- قرار نيست با موضوع پايان نامه شما گره كوري از مشكلات كشور باز شود يا مثلا نوبل رشته تان را دو دستي تقديمتان كنند. همينطور قرار نيست اين اولين و آخرين كار علميتان باشد (البته براي بعضي ها واقعا هست!) بنابراين رسالت جهاني و ملي خود را فعلا بيخيال شويد و بگرديد دنبال موضوعاتي كه هم منابع كافي و وافي دارند و هم اينكه امكان تحقيق روي آنها وجود دارد. از موضوعات حساسيت برانگيز و بي در و پيكر جدا بپرهيزيد!

۱۱- حتي المقدور از موضوعات روز و تازه به علت عدم وجود اطلاعات كافي و اثبات شده، بپرهيزيد! باز هم توجه كنيد كه لازم نيست موضوعتان حسابي دهان پر كن باشد. براي يكبار هم شده در زندگي قيد كلاس و قپي آمدن و فخرفروشي علمي را بزنيد!

۱۲-  چنانچه بحث تحقيقات را (بند ۷) جدي مي گرفتيد خيلي به نفعتان بود. به اين علت كه اگر از ابتدا روي موضوع فكر كرده بوديد و هر تحقيق كلاسي را مرتبط با موضوع پايان نامه بر مي داشتيد، الان تقريبا فصول پايان نامه تان آماده بود. اگر هم شوخي گرفته ايد كه يك چيزي در مايه هاي واويلا مي شود!

۱۳- اصولا استاد راهنما و مشاور جز كمك به دكوراسيون روي جلد و جيب خودشان خيلي نمي توانند به شما كمك كنند. البته من منكر وجود اساتيد دل سوز و متعهد نيستم. اما خوب مي دانيد اين افراد را بايد با ذره بين جستجو كرد. پس كمرتان را سفت ببنديد و پشت گيوه هايتان را وربكشيد و خودتان بيفتيد دنبال منابع و مطالب بدردبخور.

۱۴- در آخر كار توصيه من اين است كه ابدا و اصلا مته به خشخاش نگذاريد. مطمئن باشيد اشراف شما روي موضوعتان از هر استاد داور و راهنماي ديگري بيشتر است. ضمن اينكه به قول يكي از دوستان دردكشيده، به خاطر همين اشراف، ضعفهاي كار براي صاحب كار هم عيان تر است. اين ممكن است دلسردتان كند. مثلا شما بهتر از هر كسي مي دانيد كجا هاي كار را واقعا بي خودي بافته ايد و كجاها كلا روي هواست! اما نگران نباشيد! اگر با اعتماد به نفس سر جلسه دفاع حاضر شويد عمرااستاد داور اين موارد را نفهمد! اگر هم احيانا فهميد خود را به موش مردگي بزنيد جوري كه واقعا از دستتان در رفته.

نتيجه گيري: اگر همه اين موارد را رعايت كنيد بالاخره فوق ليسانس تان را به سلامتي مي گيريد. اصلا هم نمي خواهد عذاب وجدان بگيريد كه چيزي يادنگرفته ايد. به خودتان اميد بدهيد كه ان شاء الله در مقطع دكتري جبران مي كنيد!

 

صید لاغر

سه شنبه 21 مهر1388

من اصلا از این تریپ های عرفانی بلد نیستم اما گاهی آدم در لالوی (همان لابلای) خبرها یک مواردی را می بیند که ناخود آگاه ذهن عرفانی اش پر می کشد. امروز صبح علی الطلوع طبق عادت سری زدیم به بساط اخبار. خبر این بود:
"ملک عبدالله و مقامات عربستان در جریان سفر اخیر خود به سوریه، از دیدن عکس سید حسن نصرالله و محمود احمدی‌نژاد بر روی میز کار بشار اسد ابراز تعجب و شگفتی کرده‌اند." در اینکه اینکه چرا عکس این دو بزرگوار روی میز آن رئیس جمهور محترم واقع شده، اقوال و نظرات مختلفند. اما احتمالا زبان حال بشار در مورد عکس دکتر این باشد:

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم                          ...     دزدیده در شمائل خوب تو بنگریم 
شوق است در جدایی و جور است در نظر         ...     هم جور به! که طاقت شوقت نیاوریم!
روی ار بروی ما نکنی حکم از آن توست            ...     بازآ که روی بر قدمانت بگستریم
ما را سری است با تو که گر خلق روزگار           ...     دشمن شوند و سر برود هم بر آن سری نهیم

البته این که سوریه دوست و برادر استراتژیک ماست شکی نیست و به قول معروف بر منکرش نعلت! بنده حاضرم در یک بحث جدی دلایل اهمیت سوریه و لبنان را برای دوستان مشتاق شرح دهم. اما خوب گاهی این بشار یک کارهایی می کند و یک مواضعی می گیرد که آدم را آچمز می کند. یعنی "گاهی به ادا گاهی به اصول، گاهی به خدا گاهی به رسول" می شود. معمولا هم تجربه نشان داده که درست هنگامی توی کاسه آدم می گذارند که آدم دیگر هیچ گزینه دیگری برای جایگزینی ندارد. در آن صورت در ادامه ممکن است زبان حال دکتر و باقی دوستان ادامه شعر بالا باشد که:

ما با توایم و با تو نه ایم نیست بوالعجب      ...    در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر می شنویم از تو ای عجب        ...    نه روی آنکه مهر دگر کس بپرویم

نه اینکه بگویم مواضع سوریه خوب نیست ها! نه! اتفاقا همیشه هر جا لازم بوده پشت ما در آمده. مثلا در همین دیداری که با ملک عبدالله همین عربستان فلان داشته،کلی برایمان مایه گذاشته و گفته است: " ایران تنها کشوری است که صادقانه پشت سر امت اسلامی و عربی قرار گرفته و رهبری آن با هوشیاری زیاد، مسائل تفرقه‌انگیز میان مسلمین را شناسایی و برای حل آن چاره‌اندیشی می‌کند."
اما به هر حال شاید اگر ما هم مثل آنها اسرائیل بیخ گوشمان بود و سایت های موشکی اش یک جایی همین اطراف تهران مثل بالای کوه های بی بی شهربانو، درست مشرف به قلب تهران، بود ما هم ممکن بود به صلح و سازش فکر کنیم و بگوییم "دمشق مایل است به وضعیت جنگی با اسرائیل خاتمه دهد و این کشور را به رسمیت بشناسد."** در آن صورت که یک چیزی در مایه های زرشک است زبان حال ما و دکتر یکصدا این میشود که:

از دشمنان برند شکایت به دوستان         ...     چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم
ما خود نمی​رویم دوان در قفای کس         ...     آن می​برد که ما به کمند وی اندریم

البته حرف که باد هواست. مهم عمل است و فعلا که سوری ها آنچنان سوتی نداده اند. جدای همه، این حرفها دلیل نمیشود که بشار عاشق دکتر نباشد. چون اگر آدم کسی را دوست نداشته باشد که عکسش را روی میزش نمی گذارد! ممکن است بشار هنگامی که بیکار می شود به عکس دکتر خیره شود و بگوید:

سعدی (محمود) تو کیستی که در این حلقه کمند  ....    چندان فتاده اند که ما صید لاغریم!

**عماد مصطفی، سفیر سوریه در واشنگتن - ۲۰۰۸

 

 
Blog Skin